اول بگذارید جوک رو بگم یه بار دیگه با هم بخندیم:
یه روز از یه بابایی می خوان که 10 تا سکه رو بین سه نفر عادلانه تقسیم کنه. اون بابا هم می پرسه که طبق عدالت زمینی تقسیم کنم یا عدالت خدایی. همه می گن خب عدالت خدایی بهتره! اونم اینجوری تقسیم میکنه:
نفر اول 8 سکه
نفر دوم 2 سکه
نفر سوم یک تو سری ![]()
خب دیگه خنده بسه بریم سر نقد.
جونم براتون بگه که ما اولین بار که این جوکو شنیدیم کلی ترکیدیم از خنده بعدش که کمی در احوالات عرفانی سیر کردیم دیدیم انگار همچین پر بیراه هم نگفته خلاصه کلی از افسردگی پرپر شدیم که آخه چرا همیشه سهم تو سریش نصیب امثال ما میشه؟ مثلن (می دونم مثلاً رو این شکلی نمی نویسن می خوام فارسی رو پاس داشته باشم) همین ملت بیچاره ایران حداقل یه 500 سالی میشه که هممون داریم مدام تو سری می خوریم و وضعمون بهتر که نمیشه بدتر هم شده. مگه مردم ممالک غربی خونشون پیش خدا از ما رنگین تره که هرچی خوبه مال اوناست هرچی بدبختیه مال ماست؟ هی هم به خدا غر می زدم که هان؟؟؟ چیه؟؟؟ حرف حساب جواب نداره؟؟؟ پس چرا جواب نمیدی؟؟؟ (خلاصه خیلی شکر های زیادی خوردم که حالا بماند)
چند وقتی گذشت و ما همچین کلاهمون با خدا رفته بود تو هم هی اون صدام میزد هی من جواب نمیدادم، یه روز داشتم به یه تابلو نقاشی سیاه قلم نگاه می کردم که یهو خدا از اون بالا جوابشو کوبید تو فرق سرم (هنوز جاش درد میکنه) حالا منم جواب خدا رو به صورت نقل قول مستقیم، بدون دخل و تصرف می کوبم تو فرق سر شما (همینجوری واسه اینکه دلم خنک بشه):
"ای بنده ی بی تربیت من! چند روز پیش می خواستم بزنم تو دهنت دستم بند بود اما حالا دستم آزاده، بگیر... تق.....خوب شد؟ نوش جونت! این بنده ام که با اون دو تا چشمات مثل وزغ زل زدی به تابلو اش و دهنت عینهو دروازه غار از نبوغش وا مونده رو ببین! یاد بگیر! یک بار به من نگفت خدایا حالا که به من مداد رنگی و رنگ روغن ندادی منم نقاشی نمی کشم. با همون یه مداد سیاه نقاشی ای کشیده که صد برابر یه تابلو رنگ روغن می ارزه. تازه این که چیزی نیست به یکی از بنده هام حتی همون یه مداد رو هم ندادم رفت گل برداشت همچین مجسمه درست کرده که بیا ببین. خودم هر روز میرم مجسمه هاشو از نزدیک می بینم تازه بعضی وقتام واسه اینکه خوشگل تر بشه کلی ایده بهش می دم. گالری زده در حد تیم ملی! حالا تو هی بشین ننه من غریبم بازی در بیا. قول میدم جعبه مداد رنگی 164 رنگ هم بهت میدادم هیچ غلطی نمی کردی. میگی نه؟ بگو ببینم با اون جعبه مدادرنگی 64 رنگ که تو کشوته تا حالا چی کشیدی؟؟ دیدی حالا؟ بچه! مهم اینه که با اون چیزی که بهت دادم بهترین چیزی که می تونی بسازی و دست پر برگردی پیشم اونوقت اگه من سر تا پاتو طلا نگرفتم بشین غر بزن. راستی این کیسه یخ رو بگذار رو دهنت بدجوری ورم کرده، دیگه از این غلطا نکنی ها! دفعه بعد فلفل میریزم تو دهنت با سوزن میدوزم!"
خب این بود نقد من. امیدوارم عبرتی شده باشم برای سایرین
نظرات ()فرق من با او در این است:
دارد آنچه دوست دارد،
دوست دارم آنچه دارم.
رمز خوشبختی همین است.
نظرات ()
امشب شب یلدا است که آنرا خیلی خیلی دوست می داریم. البته اگر آدم فردایش تعطیل باشد که چه بهتر اما خب دیگر چه می شود کرد، سه شنبه هم دل دارد. نمی شود که همیشه پنج شنبه شب یلدا باشد که!
امشب قرار گذاشته ایم با خاله ها و مادر بزرگم اینا برویم خونه ی زن عمو اینا ، تازه اون یکی زن عمو اینا هم می آیند و کلاً می خواهیم برویم بترکونیم (خودمان را و دیگر چیز ها را). دیشب زنگ زدیم به این یکی زن عمو اینا و گفتیم با اون یکی زن عمو اینا بیایید خونه ما بعد آنها گفتند که اِهِکی! ما رفته ایم کلی هله هوله خریده ایم و می خواستیم بگوییم شما و اون یکی زن عمو اینا بیاین اینجا! این شد که ما هم قبول کردیم! (فکر کن ! یک عالمه هله هوله انتظارمان را می کشد! از حالا ذوق ترک شده ایم)
اولش ما گفتیم برویم یک ذره قاقا لی لی هم بخریم که دیگر تکمیل شود اما اهل منزل با صدای بلند و با هم گفتند نه!!!!! زشت است بهشان بر می خورد!!!!! اولش از گفته خویش بسی پشیمان شدیم ولی بعد که یک نگاهی زیر چشمی به این بزرگواران انداختیم، نمی دانیم چرا یکهو یاد اسکروچ افتادیم. شاید چون نزدیک کریستمس است! (راستی عید همه مسیحیان گل پیشاپیش مبارک باشد به جای ما هم آبنبات های درخت کریسمس تان را گاز بزنید و کلی حالش را ببرید) برای همین ما طی یک عملیات پیچیده وجدان اهل منزل را بیدار کردیم و قرار شد که ما هم قاقا لی لی بخریم و با خود ببریم مبادا کممان بیاید!
دقیقاً همین جا بود که ما به شکر خوردن افتادیم! از قدیم گفته اند آنچه جوان در آینه نمی بیند پیر در خشت خام می بیند! ما حساب طرح هدفمندی یارانه ها را نکرده بودیم که! گفتیم فوق فوقش هندوانه مثل هر سال گران می شود که فدای سرمان نمی خوریم وحی منزل که نیست می رویم شکلات با طعم هندوانه می خریم به جایش. نمی دانستیم که حتی تخمه آفتابگردان را هم دیگر باید نفری یه دونه بخریم که! رفتیم یارانه مان را هم برداریم برویم 128 گرم آجیل بخریم اما نمی دانیم چرا این خودپرداز ها یاریمان نمی کنند (چه فکر کرده اید ما مثل بعضی ها نیستیم که ! کارمان حساب و کتاب دارد! خودمان حساب کردیم نفری یه دونه نخودچی ، یک کشمش و یک توت دقیقاً می شود 128 گرم! که با یارانه نان سر به سر می شود) آخرش هم به چس فیل قناعت کردیم. می ترسیم سال دیگه مجبور باشیم بدون فیلش را بخریم. برویم خونه ی زن عمو اینا شاید خودپرداز آن ها کار کرده باشد.
نظرات ()تا حالا به دونه های بلال دقت کردی؟ هر کس تونسته اونا رو به این قشنگی ردیف کنه بلده چطوری زندگی تو رو هم ردیف کنه!
نظرات ()
خدا بیامرزه ملک الشعرای بهار را، بچه های این دوره زمونه رو نمی دونم ولی تو زمونه ی ما تو کتاب فارسی مون یه شعری بود به اسم "چشمه و سنگ" که شاعر گرانقدرش همین جناب بهار بودند که در ذیل این شعر تمام و کمال آورده شده است :
چشمه و سنگ
جدا شد یکی چشمه از کوهسار
به ره گشت ناگه به سنگی دچار
به نرمی چنین گفت با سنگ سخت
کرم کرده راهی ده ای نیکبخت
گران سنگ تیره دل سخت سر
زدش سیلی و گفت : دور ای پسر !
نجنبیدم از سیل زورآزمای
که ای تو که پیش تو جنبم ز جای !
نشد چشمه از پاسخ سنگ ، سرد
به کندن در استاد و ابرام کرد
بسی کند و کاوید و کوشش نمود
کز آن سنگ خارا رهی بر گشود
ز کوشش به هر چیز خواهی رسید
به هر چیز خواهی کماهی رسید
برو کارگر باش و امیدوار
که از یاس جز مرگ ناید به بار
گرت پایداری است در کارها
شود سهل پیش تو دشوارها
بله همان طور که خواندید بسیار آموزنده بود. حتماً شما هم حالا دارید پیش خودتون فکر می کنید که در زندگی راه و رسم چشمه پیش گیرید و پدر هرچی سنگ خارا که سر راهتون در زندگی قرار می گیره اعم از مشکلات زندگی و آدمهای مزاحم و گیر بده و ... را در آورید و سوراخشان کنید و راه سعادت در پیش گیرید و بسی به سوراخشان بخندید؟ درست گفتم؟ (هی شما دیگه داری زیادی به سوراخ سنگ مزبور می خندی ها، نیشت رو ببند)
اما زهی خیال باطل! چرا؟ الان عرض می کنم خدمتتون. جریان از این قراره که کل ماجرا به سمع مرحوم ملک الشعرای بهار رسانده نشده بود! شایع است که دست اجنبی در پشت این سانسور اطلاعاتی بوده است که وجهه سنگ خارا را پیش عوام الناس سیاه کنند. اما نسخه اصلی ماجرا در پی تلاش های بی وقفه و شبانه روزی برادران ایثارگر و جان بر کف "سانسور یاب" به دست بنده رسید و اما اصل ماجرا: (قبلاً از اینکه خداوند به این بنده حقیر استعداد شاعری نداده تا باقی ماجرا را به نظم در آورم پوزش می طلبم)
بعد از اینکه سنگ خارا جلوی چشمه رو گرفت همون طور که جناب بهار گفتند کلی چشم غره رفت و تهدید کرد و اینا بعد گفت اصلاً یا از یه ور دیگه برو یا همینجا بمون مگه چی میشه؟ چشمه گفت اهکی! من اینجا نمی مونم تو می خوای جلوی پیشرفت منو بگیری من می خوام برم اونور ببینم چه خبره امثال شما با پیشرفت چشمه ها همیشه مشکل دارن ببینم نکنه پشتت دریاست؟ آره همینه! تو میترسی من برم به دریا بریزم اونوقت تویه زشت ایکبیری اینجا تنها بمونی. عمراً! حالا که این طور شد منم سوراخت می کنم.
بقیه ماجرا چندان تغییری نکرده تا..... آهان تا اینجاییکه سنگ سوراخ شد! چشمهه با یک غرش پیروزمندانه از سوراخ پاشید برون و...... شالاپی!......یه هو دید اه اه چه بو گندی میاد اینجا!! بععععله جونم بگه واستون که جناب چشمه ولو شدند وسط گندآب.
چشمه برگشت به پشتش و یه نیگاهی به سنگ خارای سوراخ کرد که داشت با دو تا چشماش از توی سوراخ به چشمه می خندید.
سنگه گفت: خوب شد؟ خوب شد؟ ریختی به گندآب؟
چشمهه گفت: میمردی زودتر می گفتی؟
سنگه جواب داد: به من چه؟ من که اونورم چشم نداره! اگه به حرف من گوش داده بودی و اینور می موندی الان برای خودت برکه ای شده بودی چهار تا غاز و لک لک و از اینجور جونور ها هم میومدن به هوای تو اونجا یه گپی با هم می زدیم سرمون گرم می شد. بلکه هم خدا می خواست و چهار پر خزه رو این سر کچل ما سبز می شد خوشگل تر می شدیم. بعد یه مدت هم دانشگاه آزاد یه شعبه می زد اینجا و کم کم واسه خودت می شدی یه جاذبه توریسیتی!
دیگه بیشتر از اینش رو خدا عالمه، البته مابقی ماجرا رو هم تو نسخه ی مذکور نوشته بودن اما سوسک بقیه اش را خورده بود (بعله که سوسک کاغذ می خوره! خودم با چشمای خودم دیدم داشت فوتوکپی شناسنامه ام رو می خورد!)
نتیجه اخلاقی: گاهی اوقات به حرف سنگ ها گوش کنید
نظرات ()
موندم در عجب از خلقت خدا! یه کمی به هیبت آدمیزاده دقت کنید.......، جون من دقت کنید....... خب چیزی که می بینید احتمالاً از این قراره: یک هیکل گنده (ارتفاع ار یک متر تا 3 متر متغیر میتونه باشه) با دو تا پای دراز و دو تا دست دراز و ام م م ... خب اعضای دراز دیگه ای به ذهنم نمیاد بریم سراغ اعضای گرد: یه کله گرد ، یه شکم گرد و .... خب اعضای گرد هم بسه دیگه. اصلاً ولش کنید، کلاً در هم کل اعضا را روی هم در نظر بگیرید . طرف مذکور دیگه در حد ماکارونی هم باشه حداقل چهل کیلو وزنشه! حالا این بشر دوپا با این هیبت از چهار تا نخ که از وسط بهم گره خورده و سر جمع پنج گرم هم نمیشه (دقیقاً منظورم اینه نکته: خانوم جان (همان مادربزرگ گرامی) در راستای کاهش ترس نه تنها در این مورد که در تمام موارد راه حلی ارائه دادند که مراحل آن به شرح ذیل می باشد: 1- دست خود را بر روی مترسک خود قرار دهید 2- سه بار بلند بگویید نترس! نترس! نترس! از شما چه پنهان در مورد ما تا حدودی جواب داد ولی یه کم طول کشید، حالا در مورد شما را نمی دانم. خواستید امتحان کنید، ضرر نمی کنید. نکته: ولی خداییش نیش زدها! هنوز جاش میخاره!
) همچین میترسه که شب تا صبح خودش رو تو هفت لا ملافه مومیایی کنه مبادا چهار پر نخ از رویش رد بشه!!
نظرات ()آب و آتش را همیشه حائلی باید، همیشه...
یکدیگر را تباه میکنند.
این مهم همیشه از یادم می رود، همیشه...
نظرات ()آب را به زمین ریختم،
دیگری هم،
به انتظار روییدن نشستم،
دیگری هم،
زمین او سبز و خرم شد،
آه...
زمین من همچنان خاک است
تقصیر از من بود شوره زار را که آب نمی دهند.
شعر از:غوره
نظرات ()